خاله کوچیکه 4

بالاخره با گریه و التماسهای اقای گیر داییم دلش سوخت و با خالم صحبت کرد و گفت:بهتره یه فرصت دیگه بهش بدی .خاله کوچیکه هم که واقعا سرد شده بود گفت :من هیچ میلی ندارم تا با این ادم بخوام بمونم و ادامه بدم (ببینین چقدر خالمو اذیت کرده بود که کلا قیدشو زده بود). با صحبت داییها خاله کوچیکه یه فرصت دیگه به اقای گیر داد. اقای گیر قول داد که اخلاقها و رفتارهای بدشو بذاره کنار و مدام خودشو فحش میداد خودشو تحقیر میکرد و میگفت من ادم نبودم من حیوون بودم چطور تونستم اینطوری رفتار کنم و با خالم تا حدودی خوب شده بود ولی خاله من باز میترسید و نگران بود  چون میگفت اون ادم قابل اعتمادی نیست سریع میتونه خیز بر داره و دوباره عوض شه .چند ماه  گذشت از خالم حالشو میپرسیدم  میگفت هر از گاهی یه بحثی پیش میاد ولی از این جور بحثا بین همه هست و من زیاد کشش نمیدم .تا اینکه کمکم دوباره شدت گرفت. تهدیدها تحقیرها بهانه ها ایرادها شروع شد.مثل اینکه یادش رفته بود چه اتفاقایی افتاده بود.به  خاله کوچیکه گفته بود من حالا چیزی نمیگم وقتی عروسی گرفتیم دیگه نمیذارم پا توی خونه بابات وداداشات بذاری .ایندفعه حرف بزنی مچالت میکنم میفرستمت خونه بابات .دوباره اذیتها شروع شد انگار پسره نمیخواد اروم بشینه زندگیشو بکنه .خاله کوچیکه  به اقای گیر گفته بود مگه به داداشام قول ندادی مگه به من قول ندادی درست شی  من هیچی از داداشام خجالت بکش (اخه اقای گیر رفته بود افتاده بود به پای داییم التماس که من بدون خاله کوچیکه میمیرم نذارید از من جدا شه دایی منم دلش سوخته بود و به خاله کوچیکه گفته بود یه فرصت دوباره بده بهش .اصلا واقعا این پسره مشکل داشت).که شب یلدا خانواده اقای گیر تماس گرفتن که میخوان برای مراسم شب یلدا بیان خونه خالمینا طبق رسومات یکسری هدیه وچیزای دیگه بیارن.که خالم موضوعو با اونها درمیون گذاشت و گفت من فکر نمیکنم من و پسرتون با هم به نتیجه برسیم شمام دیگه زحمت نکشین . پدر شوهر  خاله کوچیکه گفته بود این حرفو اصلا نزن من نمیتونم از عروسی مثل تو بگذرم هر وقت مشکل داشتین خودمو خبر کنین که خاله کوچیکه گفته بود قرار نیست هرروز هرروز که ما مشکل پیدا کردیم به شما بگیم مگه شما قراره تا کی بیاین مشکلات مارو حل کنین و همه چیزو برای پدر شوهرش تعریف کرده بود پدر شوهرش مثل اینکه خوب پسر خودشو میشناخت حقو به خالم داد و گفت اون دیوونست نباید اهمیت بدی و خاله کوچیکه گفته بود منم نمیتونم با یه دیوونه زندگی کنم  من نمیتونم ادامه بدم  من دارم اقدام میکنم برای طلاق اگر توافقی طلاق منو دادین که چه خوب اگر نه من مجبورم از راههای دیگه  وارد شم (خاله کوچیکه از تمام حق و حقوقش گذشته بود و فقط طلاق میخواست).تو همین گیر ودار از شانس خاله کوچیکه قیمت سکه رسید به یک میلیون تومان و اقای گیر از ترس پرداخت مهریه و نیفتادن تو زندان قبول کرد توافقی طلاق خاله منو بده .چند جلسه دادگاه داشتن وچند روز پیش تقریبا اخرین جلسه دادگاهشون بود(و اقای گیر مثل اینکه تمام مدت گریه میکرده) و فقط یک جلسه مونده که امضای نهایی رو بزنن و خاله کوچیکه ازاد بشه .براش دعا کنین

/ 2 نظر / 17 بازدید
گلیشکا

ایشالا که خالت رها میشه[پلک][چشمک]

خورشید

آخیییییییییییییی!امیدوارم هرچه زودتر رها بشه