افسوس

من یه خاله دارم که فوق العاده زیباست و هر جا که پا میذاره زودی براش خواستگار پیدا میشه تو عروسیا مهمونیا خیابون داخل فروشگاه تو اتوبوس تو تاکسی....وقتی ما میرفتیم عروسی شک نداشتیم که براش حتما یکی دو تا خواستگار پیدا میشه.واسه من خیلی عجیب بود  هرچقدر هم که دختر زیبا باشه چه طور میتونه اینقدر قدرت مجذوب کردن داشته باشه.اونم بدون فکر کردن جواب رد میداد به تمام خواستگاراش. اونروز مامانم داشت خواستگارای اون سالشو میشمرد نزدیک صد وصدو خورده ای شد تازه یه سریشونو حساب نکرد.سه سال پیش زنداییم از نوه یکی از همسایه اشون صحبت میکرد که پسر خیلی خوب و تحصیل کرده ایه(به خیال خودشون) و مثل اینکه مامان بزرگ پسره چشمش خاله ما رو گرفته بوده اون خانم هم از خاله ما پیش نوه اش گفته بود  البته به اقایون بگی دختره خوشگله و خوش اندام کافیه .اما زنداییم مدام از پسره زیر گوش خاله ما تعریف کرد که خاله ما به ناگاه کمی قلبش لرزید (به عبارتی هیپنوتیزم شد ) ووقتی که اون اقا پسر خاله مارو دید یک دل نه صددل خوشش اومد. اما خاله من خواستار ارتباط و اشنایی بیشتر شد.اونها به مدت یکی دوماه ارتباط تلفنی داشتن که به نتیجه نرسیدن و تموم کردن .خاله من یه مدت گوشیشو خاموش کرد.و بعد از مدتی وقتی ابها از اسیاب افتاد دوباره روشنش کرد.بعد از یک مدتی خانواده ما به همراه خاله ها رفته بودیم خونه ی داییم که اون اقارو تو پله ها دیدیم اخه مامان بزرگش طبقه همکف اون ساختمون زندگی میکرد. همونجا دوباره دلشون با دیدن خاله من به تپش افتاد که ای کاش این اتفاق نمی افتاد. شب به خاله من زنگ زد و با چرب زبونی دوباره تونست با خالم ارتباط برقرار کنه. خاله منم که انگار دل بستگی پیدا کرده بود تا این که دوباره اوضاع برگشت .کم کم گیردادنهای اقای گیر شروع شد . خالم از دستش به من زنگ زدو گفت  نمیخوامش دست وپامو بسته دستشویی میرم دو دقیقه زنگ میزنه تو کجا بودی باید به من میگفتی. خونه داییم میرم میگه  چرا رفتی دوست ندارم بری (شاید میترسید مخ خاله مارو بزنن اخه گفته بود پسر دارن؟)خیلی چیزهای دیگه که واقعا دلم نمیخواد دورشون کنم . من یه خاله دیگه هم دارم که برخلاف خاله کوچیکه جذاب نیست وخیلی حرف از دین و ایمان میزنه اما واقعا دیگه قاطی کرده که هرچیز به جای خودش .اقای گیر گفتن که میخوان بیان خواستگاری. خاله کوچیکه من که لاغر و عصبی شده بود میگفت: نمیخوام باهاش زندگی کنم اون شیرینی زندگیمو برده من اصلا باهاش احساس خوشبختی نمیکنم.خاله بزرگه هم میگفت:پس برای چی باهاش ارتباط برقرار کردی تو میخوای ابروی خانوادگیه مارو ببری( حالا همه عالم ابرو دارن ما نداریم) یکی نیست بگه اخه بی...ور پس واسه چی ارتباط برقرار کرده که طرفشو بشناسه دیگه .ببینین طفلی خاله کوچیکه چه فشارهایی رو تحمل کرد که به حرف من گوش نداد و به اقای گیر جواب مثبت داد .

کی فکرشو میکرد خاله کوچیکه نازم همچین دوران نامزدی ای داشته باشه. روز ازمایش قهر و دعوا و اوقات تلخی بود. خیلی جالبه به چشم خاله بزرگه  ما نمیومد اینجور چیزا .الان که مینویسم خیلی حرصم میگیره .از همه بد تر مادر شوهر پررو و حیله گرش بود که همون روز عقد خودشو نشون داد.پدر شوهرش مرد خوبی بود و جالب اینجاست که اقای گیر گیر داده بود به خالم که مهریتو باید بکنی یک سکه .سرتونو درد نیارم خاله من دستی دستی بدبخت شد .روزی که ازمایش میدادن گفتم برگرد خاله بزرگه نذاشت و درکمال خفت گند کاری های اقای گیر رو نوش میکرد .وتوهین ها و بی احترامی هاش نسبت به خاله کوچیکه. انگار خاله کوچیکه مونده رو دستش. به جای اینکه نامزدش تو ناز و عشق و مهربونی و محبت ببردش بیرون اینطوری باهاش برخورد میکرد.خاله کوچیکه شده بود مثل اسیرا که از خودش هیچ اختیاری نداشت عروسک خیمه شب بازیه خاله بزرگه  انقدر که طفلی رو ترسونده بود(خیلی جالب بود میگفت بره طلاق بگیره بهتر از اینه انگار خاله کوچیکه من طفلی کاری کرده با بکارتش )بالاخره عقد کردن علی رغم اصرارای من  که اینکارو نکنید( دایی ها هم راضی به این وصلت نبودن) ولی انگار همه چیز طلسم شده بود.روز خوبی نبود زوری میخواستم خودمو راضی کنم که همه چی درست میشه....

                                                                            ادامه دارد

/ 10 نظر / 57 بازدید
محمد مهدی ( مازنی ریکا )

سلام خوبی؟ چی بگم والا ! یه آپی گذاشتی که نمیشه نظر داد! فقط پُتت -18 بودا [ابرو] انشالله خدا عاقبت همه ما ها رو ختم به خیر کنه ( الهی امین )[گل]

سنا

[ناراحت]الهی...چقدر ناراحت شدم... حیف خالت....... خدا بگم چی کنه اون یکی خالت و....[قهر]

سنجاقک

آخه ما کی می خوایم یاد بگیریم به حق انتخاب دیگران احترام بذاریم. [عصبانی] تو ر خدا می بینی، به اسم آبرو چه ظلم هایی که نمی کنند؟

بشر

خوشگلی دردسر دار. ولی حتما خالت هم دوسش داره که باهاش مونده وگرنه این چیزها رو تحمل نمیکرد.

ویدا

سلام گلم دوست ندارم قضاوت کنم ...فقط برداشتم رو می نویسم : خاله خوشگل شما منتظر مرد رویایی بود که با اسب سفید به سراغش بیاد بنابراین بدون فکر و برنامه , یه عالمه خواستگار را جواب کرد ....مرد رویایی اش با اسب ظاهر شد و خاله خانموم بازم بدون فکر و برنامه ریزی تسلیم شد ....چون تمم رویای اون در زندگی همون مرد رویایی بود و حالا در اعماق قلبش با وجود شرایط نامساعدی که وجود داره , خوشحاله .....اون به خواسته اش رسیده هر چند که ممکنه چند سال دیگه تغییر عقیده بده ولی حالا خوشحاله و شما هم فکرت رو مشغول نکن . فقط از این ماجرا تجربه کسب کن [رویا] برای خاله خانوم آرزوی خوشبختی می کنم [گل]

ویدا

سلام گلم دوست ندارم قضاوت کنم ...فقط برداشتم رو می نویسم : خاله خوشگل شما منتظر مرد رویایی بود که با اسب سفید به سراغش بیاد بنابراین بدون فکر و برنامه , یه عالمه خواستگار را جواب کرد ....مرد رویایی اش با اسب ظاهر شد و خاله خانموم بازم بدون فکر و برنامه ریزی تسلیم شد ....چون تمم رویای اون در زندگی همون مرد رویایی بود و حالا در اعماق قلبش با وجود شرایط نامساعدی که وجود داره , خوشحاله .....اون به خواسته اش رسیده هر چند که ممکنه چند سال دیگه تغییر عقیده بده ولی حالا خوشحاله و شما هم فکرت رو مشغول نکن . فقط از این ماجرا تجربه کسب کن [رویا] برای خاله خانوم آرزوی خوشبختی می کنم [گل]

ارسلان

سلام آرامی ... آره خیلی سخته و زجر آور من درک میکنم ....اینکه یهو با این که ته دلمون نمیخواد یه کاری انجام شه خود به خود انجام میشه و انگار همه چی طلسم شده و دستو پاتو بستن و نمیشه کاری کنی و اونی که نباید بشه میشه !!! ایشالا همه چی خوب پیش بره بعد از این....! انقده بدم میاد از اینایی که اولش با هزار دوز و کلک و هر راهی به اونی که میخوان میرسن ولی بعد اینکه همه چی تموم شد فک میکنن همیشه حق با اوناست و هر چی اونا میگن درسته و باید اجرا شه انگار نه انگار طرف مقابلیم وجود داره.....!!!! واااای خدا کنه همه چی واسه خالت درست شه ...دوران زجرآوریو داره سپری میکنه!!!!! تو مواظبش باش آرامی....................بای [گل]

ویدا

سلام عزیزم بهت تبریک می گم ...داستان کوتاه می نویسی ....موفق و شاد باشی [گل]

amir

ممنونم جالب بود حقیقت تلخ تر هم میشه وباید خورد این قهوه قجری رو وقتی اومدی بازگشتی نداره حتی اگه برگردی نیمی از خودت تو دیروز میمونه مگر اینکه........................[گل]