سلام دوست جونیای من سال نوتون مبارک باشه ببخشید که دیر اپ کردم.خیلی دلم براتون تنگ شده بود.تو سال جدید اتفاقهای جدید افتاده من تغییر شغل دادم .الان تو ازمایشگاه یه شرکت دیگه شروع به کار کردم چون حقوقش بالاتر بود.برام دعا کنید که موفق بشم توش .حالا میفهمم که چقدر بهتون عادت کرده بودم وخیلی دوستتون دارم.اونجا ما اینترنت نداریم .و من دیر به دیر اپ میکنم و سعی میکنم که حتما بهتون سر بزنم .چون بدون شما نمیتونم.برام دعا کنین.
دوست جونیای خوبم سال نو تو راهه وپیشاپیش عید نوروزو به همتون تبریک میگم و امیدوارم و ارزو میکنم که همگی سال خوبی داشته باشین.من تعطیلات نیستم و خیلی دلم براتون تنگ میشه .سر سفره هفت سین موقع سال تحویل مارو فراموش نکنین التماس دعا داریم .برای خاله کوچیکه منم دعا کنین .چون واسه اون این سال سال واقعا جدیدیه با یه نگرش جدید.امیدوارم سال خوب و پرباری داشته باشه . برای همتون سال خوب با اتفاقهای بزرگ وخوب و عالی ارزو میکنم همتونو دوست دارم عید همگیتون مبارررررررررررررک
...............................
راستی دوست جونیا دوست خوبم میشا جان از بچه ها خواسته که عکس سفره هفتسیناشونو بذارن شما هم اینکارو کنین خیلی کار جالب و قشنگیه
بالاخره با گریه و التماسهای اقای گیر داییم دلش سوخت و با خالم صحبت کرد و گفت:بهتره یه فرصت دیگه بهش بدی .خاله کوچیکه هم که واقعا سرد شده بود گفت :من هیچ میلی ندارم تا با این ادم بخوام بمونم و ادامه بدم (ببینین چقدر خالمو اذیت کرده بود که کلا قیدشو زده بود). با صحبت داییها خاله کوچیکه یه فرصت دیگه به اقای گیر داد. اقای گیر قول داد که اخلاقها و رفتارهای بدشو بذاره کنار و مدام خودشو فحش میداد خودشو تحقیر میکرد و میگفت من ادم نبودم من حیوون بودم چطور تونستم اینطوری رفتار کنم و با خالم تا حدودی خوب شده بود ولی خاله من باز میترسید و نگران بود چون میگفت اون ادم قابل اعتمادی نیست سریع میتونه خیز بر داره و دوباره عوض شه .چند ماه گذشت از خالم حالشو میپرسیدم میگفت هر از گاهی یه بحثی پیش میاد ولی از این جور بحثا بین همه هست و من زیاد کشش نمیدم .تا اینکه کمکم دوباره شدت گرفت. تهدیدها تحقیرها بهانه ها ایرادها شروع شد.مثل اینکه یادش رفته بود چه اتفاقایی افتاده بود.به خاله کوچیکه گفته بود من حالا چیزی نمیگم وقتی عروسی گرفتیم دیگه نمیذارم پا توی خونه بابات وداداشات بذاری .ایندفعه حرف بزنی مچالت میکنم میفرستمت خونه بابات .دوباره اذیتها شروع شد انگار پسره نمیخواد اروم بشینه زندگیشو بکنه .خاله کوچیکه به اقای گیر گفته بود مگه به داداشام قول ندادی مگه به من قول ندادی درست شی من هیچی از داداشام خجالت بکش (اخه اقای گیر رفته بود افتاده بود به پای داییم التماس که من بدون خاله کوچیکه میمیرم نذارید از من جدا شه دایی منم دلش سوخته بود و به خاله کوچیکه گفته بود یه فرصت دوباره بده بهش .اصلا واقعا این پسره مشکل داشت).که شب یلدا خانواده اقای گیر تماس گرفتن که میخوان برای مراسم شب یلدا بیان خونه خالمینا طبق رسومات یکسری هدیه وچیزای دیگه بیارن.که خالم موضوعو با اونها درمیون گذاشت و گفت من فکر نمیکنم من و پسرتون با هم به نتیجه برسیم شمام دیگه زحمت نکشین . پدر شوهر خاله کوچیکه گفته بود این حرفو اصلا نزن من نمیتونم از عروسی مثل تو بگذرم هر وقت مشکل داشتین خودمو خبر کنین که خاله کوچیکه گفته بود قرار نیست هرروز هرروز که ما مشکل پیدا کردیم به شما بگیم مگه شما قراره تا کی بیاین مشکلات مارو حل کنین و همه چیزو برای پدر شوهرش تعریف کرده بود پدر شوهرش مثل اینکه خوب پسر خودشو میشناخت حقو به خالم داد و گفت اون دیوونست نباید اهمیت بدی و خاله کوچیکه گفته بود منم نمیتونم با یه دیوونه زندگی کنم من نمیتونم ادامه بدم من دارم اقدام میکنم برای طلاق اگر توافقی طلاق منو دادین که چه خوب اگر نه من مجبورم از راههای دیگه وارد شم (خاله کوچیکه از تمام حق و حقوقش گذشته بود و فقط طلاق میخواست).تو همین گیر ودار از شانس خاله کوچیکه قیمت سکه رسید به یک میلیون تومان و اقای گیر از ترس پرداخت مهریه و نیفتادن تو زندان قبول کرد توافقی طلاق خاله منو بده .چند جلسه دادگاه داشتن وچند روز پیش تقریبا اخرین جلسه دادگاهشون بود(و اقای گیر مثل اینکه تمام مدت گریه میکرده) و فقط یک جلسه مونده که امضای نهایی رو بزنن و خاله کوچیکه ازاد بشه .براش دعا کنین
دایی کوچیکه من اقای گیر رو به خونه دعوت کرد و ازش جویای علت مشکلاتشون شد و اینو گفت که چرا با هم مشکل دارین (البته این رو هم بگم که داییها حرف خاله کوچیکه رو قبول نمیکردن و میگفتن تو مشکلات رو بزرگ میکنی )اما وقتی که دایی کوچیکه با اقای گیر صحبت کرده بود متوجه شده بود که این اقا واقعا منطقی برخورد نمیکنه با قضایا.وحتی اقای گیر میخواسته اونهارو تحریک کنه که خاله کوچیکه رو بکوبن.اعتماد به نفس اقای گیر تا جایی بالا رفته بود وقتی داییم سعی بر این داشته که مشکلات اقای گیر و خاله کوچیکه رو حل کنه.وهر راه حلی که براشون می اورده اقای گیر با اعتماد به نفس بالا گفته بود یا باید خاله کوچیکه هر چی که من میگم گوش بده یا چاره طلاقه.که دایی من هم گفته بود دقیقا همینطوره اینطور که تو میگی چاره فقط طلاقه .خوب من دیگه با شما صحبتی ندارم دیگه هم حق ندارین خواهرمو ببینین تو دادگاه میبینم شمارو .که داییم بلند میشه تا ایشونو تا دم در راهنمایی کنه و مثل اینکه اقای گیر منتظر بود اتفاق دیگه ای بیوفته (گویا فکر میکرده داییهای من التماسشو میکنن که طلاق نده خواهر مارو)میوفته به تته پته این که حالا یه حرفی زده ومعذرتخواهی که جدایی کاریه نشدنی .تازه میفهمه چه غلطی کرده.که از اونروز ارتباط خاله کوچیکه با اقای گیر قطع شد.و قرار شد اقای گیر با خانوادش در میون بذارن تا همه چیز یکسره شه.اقای گیر هم کارش شده بود صبح تا شب بره دم درخونه دایی وسطی برای معذرت خواهیو غلط کردن که من نمیتونم از خاله کوچیکه بگذرم و نمیخوام خانوادم بفهمنو.حرفهایی که نمیدونم چطوری بنویسمشون .
ادامه دارد...
روز عقدشون گذشت براشون ارزوی خوشبختی کردم دلم میخواست حالا که عقد کردن زندگی خوبیو با هم شروع کنن ومشکلاتشون به پایان برسه اما مثل اینکه تازه مشکلات سر باز کرده بود .خاله کوچیکه هرروز لاغر و لاغرتر میشد دیگه اون چهره شادابو نداشت اون دختر شاد و با حوصله حتی دیگه حوصله خودشم نداشت مدام گریه میکرد .دایی های من رو رفت و امد های خاله کوچیکه با شوهرش حساس بودن (البته بعد از این که فهمیدن خاله کوچیکه با نامزدش مشکل داره)مادر اقای گیر هم مدام میگفت :خاله کوچیکه بیاد خونه ما بمونه. از اونجایی که دایی ها اجازه نمیدادن خاله کوچیکه هم نمیونست زیاد بره خونشون .حالا اگه اقای گیر هم راضی میشد این مادرش اینقدر تو گوشش میخوند که اون هم میومد خالمو اذیت میکرد قهر میکرد و میرفت .خالم میگفت: من نمیتونم بیام 10 روز 20 روز بمونم (با اون سابقه ای که اقای گیر داشت که گفته بود مهریتو بکنی یک سکه خاله کوچیکه میترسید )خاله کوچیکه اعتماد به نفسشو هم از دست داده بود حتی به جایی رسیده بود که به من میگفت من قیافم خیلی مشکل داره(حالا دقیقا قیافه خالم هیچیش ایراد نداره نه این که خالمه اینو واقعا میگم بینیه کوچیک لبای جمع وجور چشمای درشت وکشیده ابروهای پهن با ترکیب عالی)میگفت: اقای گیر همش میگه لبات چرا اینطوریه؟ بینیت چرا اونطوریه؟ چرا این حرکتو کردی؟و دخترای دیگه رو به سر من میکوبه (اونم کیا)و خیلی جالبه اینو بگم یکی از مشخصه های قیافه خالم این بود که خالم تو صورتش یه معصومیت خاصی دیده میشه و خیلی ها اینو گفته بودن.به خالم گفته بود اصلا تو قیافت معصومیتی وجود نداره.بارها خالم با من صحبت کرد و میگفت من هر کاری میکنم هر طوری رفتار میکنم این بدتر میشه اخلاقشو درست نمیکنه.حرف زیاده ولی چیزی که ما برداشت کردیم از حرفهای این اقا این بوده که هنوز تو انتخابش شک داره یعنی نمیدونه باید اینجا میبوده یا نه. اونه بهونه میکنه.از طرفی هم خدارو میخواد هم خرمارو .نه میتونه از خاله من بگذره نه میتونه انتخابشو کاملا قبول کنه.این اقا با این قضیه که قبل از نامزدی با خاله من مدتی دوست بوده مشکل داره(به عبارتی نمیتونه اینو قبول کنه که خاله من قبل از نامزدی با این اقای گیر ارتباط برقرار کرده اگه این کارو کرده اصلا نمیتونه دختر قابل اعتمادی باشه) این خیلی ادمو اذیت میکنه چون خاله من طفلی این اولین ارتباطش بود با جنس مخالف و این واقعا حقش نبود .به هر حال اقای گیر تا به جایی رسید که تو خونه خالمینا میخواست دست رو خاله کوچیکه بلند کنه.پیش هر کسی تحقیرش میکرد.بهش توهین میکرد.اخه یکی نیست بگه اخه ادم بی...ور وقتی جنبه اینطور اشناییهارو نداری برای چی پا پیش میذاری .تازه این اشناییشون هم که زیر نظر مامان بزرگ جنابعالی انجام گرفت و خانوادت هم میدونستن.فشارها تا به جایی رسید که خاله کوچیکه گفت میخوام جدا شم و با دایی ها قضیه رو مطرح کرد ...
ادامه دارد...
من یه خاله دارم که فوق العاده زیباست و هر جا که پا میذاره زودی براش خواستگار پیدا میشه تو عروسیا مهمونیا خیابون داخل فروشگاه تو اتوبوس تو تاکسی....وقتی ما میرفتیم عروسی شک نداشتیم که براش حتما یکی دو تا خواستگار پیدا میشه.واسه من خیلی عجیب بود هرچقدر هم که دختر زیبا باشه چه طور میتونه اینقدر قدرت مجذوب کردن داشته باشه.اونم بدون فکر کردن جواب رد میداد به تمام خواستگاراش. اونروز مامانم داشت خواستگارای اون سالشو میشمرد نزدیک صد وصدو خورده ای شد تازه یه سریشونو حساب نکرد.سه سال پیش زنداییم از نوه یکی از همسایه اشون صحبت میکرد که پسر خیلی خوب و تحصیل کرده ایه(به خیال خودشون) و مثل اینکه مامان بزرگ پسره چشمش خاله ما رو گرفته بوده اون خانم هم از خاله ما پیش نوه اش گفته بود البته به اقایون بگی دختره خوشگله و خوش اندام کافیه .اما زنداییم مدام از پسره زیر گوش خاله ما تعریف کرد که خاله ما به ناگاه کمی قلبش لرزید (به عبارتی هیپنوتیزم شد ) ووقتی که اون اقا پسر خاله مارو دید یک دل نه صددل خوشش اومد. اما خاله من خواستار ارتباط و اشنایی بیشتر شد.اونها به مدت یکی دوماه ارتباط تلفنی داشتن که به نتیجه نرسیدن و تموم کردن .خاله من یه مدت گوشیشو خاموش کرد.و بعد از مدتی وقتی ابها از اسیاب افتاد دوباره روشنش کرد.بعد از یک مدتی خانواده ما به همراه خاله ها رفته بودیم خونه ی داییم که اون اقارو تو پله ها دیدیم اخه مامان بزرگش طبقه همکف اون ساختمون زندگی میکرد. همونجا دوباره دلشون با دیدن خاله من به تپش افتاد که ای کاش این اتفاق نمی افتاد. شب به خاله من زنگ زد و با چرب زبونی دوباره تونست با خالم ارتباط برقرار کنه. خاله منم که انگار دل بستگی پیدا کرده بود تا این که دوباره اوضاع برگشت .کم کم گیردادنهای اقای گیر شروع شد . خالم از دستش به من زنگ زدو گفت نمیخوامش دست وپامو بسته دستشویی میرم دو دقیقه زنگ میزنه تو کجا بودی باید به من میگفتی. خونه داییم میرم میگه چرا رفتی دوست ندارم بری (شاید میترسید مخ خاله مارو بزنن اخه گفته بود پسر دارن؟)خیلی چیزهای دیگه که واقعا دلم نمیخواد دورشون کنم . من یه خاله دیگه هم دارم که برخلاف خاله کوچیکه جذاب نیست وخیلی حرف از دین و ایمان میزنه اما واقعا دیگه قاطی کرده که هرچیز به جای خودش .اقای گیر گفتن که میخوان بیان خواستگاری. خاله کوچیکه من که لاغر و عصبی شده بود میگفت: نمیخوام باهاش زندگی کنم اون شیرینی زندگیمو برده من اصلا باهاش احساس خوشبختی نمیکنم.خاله بزرگه هم میگفت:پس برای چی باهاش ارتباط برقرار کردی تو میخوای ابروی خانوادگیه مارو ببری( حالا همه عالم ابرو دارن ما نداریم) یکی نیست بگه اخه بی...ور پس واسه چی ارتباط برقرار کرده که طرفشو بشناسه دیگه .ببینین طفلی خاله کوچیکه چه فشارهایی رو تحمل کرد که به حرف من گوش نداد و به اقای گیر جواب مثبت داد .
کی فکرشو میکرد خاله کوچیکه نازم همچین دوران نامزدی ای داشته باشه. روز ازمایش قهر و دعوا و اوقات تلخی بود. خیلی جالبه به چشم خاله بزرگه ما نمیومد اینجور چیزا .الان که مینویسم خیلی حرصم میگیره .از همه بد تر مادر شوهر پررو و حیله گرش بود که همون روز عقد خودشو نشون داد.پدر شوهرش مرد خوبی بود و جالب اینجاست که اقای گیر گیر داده بود به خالم که مهریتو باید بکنی یک سکه .سرتونو درد نیارم خاله من دستی دستی بدبخت شد .روزی که ازمایش میدادن گفتم برگرد خاله بزرگه نذاشت و درکمال خفت گند کاری های اقای گیر رو نوش میکرد .وتوهین ها و بی احترامی هاش نسبت به خاله کوچیکه. انگار خاله کوچیکه مونده رو دستش. به جای اینکه نامزدش تو ناز و عشق و مهربونی و محبت ببردش بیرون اینطوری باهاش برخورد میکرد.خاله کوچیکه شده بود مثل اسیرا که از خودش هیچ اختیاری نداشت عروسک خیمه شب بازیه خاله بزرگه انقدر که طفلی رو ترسونده بود(خیلی جالب بود میگفت بره طلاق بگیره بهتر از اینه انگار خاله کوچیکه من طفلی کاری کرده با بکارتش )بالاخره عقد کردن علی رغم اصرارای من که اینکارو نکنید( دایی ها هم راضی به این وصلت نبودن) ولی انگار همه چیز طلسم شده بود.روز خوبی نبود زوری میخواستم خودمو راضی کنم که همه چی درست میشه....
ادامه دارد
هوا هنوز تاریک بودم از خواب بیدار شدم با خودم گفتم کاش هنوز ساعت 7 نشده باشه.گوشیمو روشن کردم ساعت 4 بود خیلی خوشحال شدم سرمو رو بالشم گذاشتم پتومو بیشتر روی خودم کشیدم .خوابیدم ولی خیلی عجیب بود اصلا خوابم نمیومد .توی سرم فکرا ااینورو اونور میرفتن اما من حتی نمیدونستم اصلا چی میگن؟ دنبال یه جوابم برای سوالی که جدیدا فکر منو به خودش مشغول کرده .تازگیا فهمیدم هنوز خودمو نمیشناسم .تا این که ساعت 7 شد.بلند شدم رفتم دم پنجره برف میبارید انرژی مثبتی بهم داد مثال وقتی که فنجون قهوتو سر میکشی .اومدم سر کار تو سایت بچه های سایتو دیدم خیلی بچه های خوبین .همه شاد بودن.رفتم به اتاق کارم الانم اینجام.زنگ زدی حرف زدی و سه شنبه منو منقلب کردی...
امروز رفتم دندونپزشکی اقای دکتر خان تصادف کرده بودن نیومدن.منم الکی 2 ساعت از کارم زدم رفتم.
این روزا یه حس خاصی دارم دچار یه نوع بی حسی ام .انگار انقدر منو زده باشن که هیچی حس نکنم یا یه امپول بی حسی بهم زده باشن .من واقعا نمیدونم کجای رابطم هستم.منتظرم از حالت اسکرین سیور در بیام ببینم کجام میترسم تو همین حالت باقی بمونم یا خیلی طول بکشه اخه خیلی کار دارم .
یک سری مسائل انقدر که بهشون فکر کردم محو شدن فکر میکنم بهشون عادت کردم دیگه روم تاثیری ندارن این فعلا حال وروز این روزای منه.
مطالب قدیمی تر »